«هو الحق»
من -ای دانشوران- در پیچ و تابم
خرد را فهم این معنی محال است
چه سان در مشت خاکی تن زند دل؟
که دل دشـــت غــزالان خیـــال است
------------------------------------------
مــگـــــو از مـدعــــای زنـــدگـــانــی
تو را بر شیوه های او نــگه نیــسـت
من از ذوق سفــــــر آنگـونـه مستـــم
که منزل پیش من جز سنگ ره نیست
-----------------------------------------------
من از بود و نبود خود خموشم
اگر گویم که هستم٬ خودپرستم
ولیکن این نوای ســــاده کیــست؟
کسی در سینه می گوید که «هستم»
------------------------------------------------
نهنگی بچه خود را چه خوش گفت:
«به دیــن ما حـــرام آمــد کــــرانه»
به موج آویز و از ساحل بپرهیز
همه دریاست ما را آشیانه
---------------------------------------------
چو رخت خویش بربستم از این خاک
همه گفتنـــد : « بـا مـا آشنـــا بود »
ولیکن کس ندانست این مسافر
چه گفت و با که گفت و از کجا بود

